5 ماه اول بارداری
مامانی میخام برات خیلی خلاصه از این ٥ ماهی که تو شکم مامانی بودی رو بنویسم.
١٩ مهر ١٣٩٠
عزیز مامان ، امروز بیبی چک گذاشتم و خیلی شوکه شدم. چون فهمیدم تو رو باردارم.
اصلا فکرشم نمیکردم. به بابایی زنگ زدم و خبر دادم. اونم شوکه موند.
همش میگفت مگر میشه؟ منم خیلی شوکه بودم و گفتم بیا بریم آزمایش خون.
بابایی هم مرخصی گرفت و رفتیم آزمایش خون.
ولی بعد از یک ساعت انتظارمسئول آزمایشگاه گفت: مشکوکه،٣ روز دیگه بیا باز آز بده.
٢١ مهر ١٣٩٠
امروزصبح آز خون دادم و ١١رفتم برا جواب و بهم گفت: میخای یا نه؟ منم میدونستم مثبته،
گفتم آره. قبل اش هزار بار بیبی چک گذاشته بودم. گفت: مبارکه. 
رفتم پیش دکتر درمانگاه و گفتم باردارم. چند تا آزمایش نوشت که ببینه بدنم آمادگیشو داره یا نه.
از شانس بدم عفونت داشتم و بهم آنتی بیوتیک دادن.منم همش نگران توبودم که برات بدنباشه.
خلاصه منو بابایی همش تو اینترنت سرچ میکردیم و بالاخره فهمیدیم جای نگرانی نیست.
ولی بازم تا آنتی بیوتیک هام تموم نشد دلم آروم نمیگرفتو همش نگران کوچولوی خوشکلم بودم.
چند روز بعد
به محض اینکه یکم به خودمون اومدیم وفهمیدیم تو واقعا وجود داری،
با یک جعبه شیرینی رفتیم اول به مامانم اینا گفتیم. 
مامانم با دیدن جعبه شیرینی فورا فهمید و خوشحال شدن.
همون روز به مادرجون هم زنگ زدیم ولی نبودن و به یک روز بعدش موکول شد.
خونه مادر جون هم همه خوشحال شدن و خاله سحر از خوشحالی گریه کرد.
چند روز بعدشم آز قند خون دادم که متاسفانه مرزی بود و باز کلی نگرانمون کرد.
٧ آبان ١٣٩٠
امروز رفتیم سونو وبا بابایی صدا قلب قشنگتو شنیدیم. بهترین لحظه زندگیمون بود،عزیز دلم.
بابایی از خوشحالی گریه کرد و منم اشک توی چشمام جمع شد.عکستو هم بهمون داد، خوشکلم.
فورا باعکست اومدیم خونه مادرجون.اوناهم کلی ذوق کردن.مامانی شما فقط ٤٦ میلیمتر بودی.
یعنی کمتراز نیم سانتیمتربودی عزیزم.سونو بهم گفته بود تو٦هفته و١روزته الهی قربونت برم.
بعدش به عمه سمیرا (آمریکا)زنگ زدیم و اونم از خوشحالی گریه کرد و باور نمیکرد.
بعدش هم به عمه سارا(آمریکا)زنگ زدیم و اونم خیلی خوشحال شد.عمه سارا عاشق نینیه.
٩ آبان ١٣٩٠
دیگه از امروز حالت تهوع های مامانی شروع شدن. چقدر وحشتناک بودن.غیر قابل تحمل.
تا حدی که راه به هیجا نداشتم و گریه میکردم. هیچ کاری نمیتونستم بکنم .
ولی بالاخره اینم دوره ای داشت و مامانی باید تحمل میکرد.
٢ آذر ١٣٩٠
مامانی امروز حالش بد شد و رفت بیمارستان. اونجا نگران تو شدن ومامانیو سونو کردن.
خیلی دردداشتم ولی همین که دیدمت شوکه موندم وناخودآگاه گفتم الهی قربونت برم.

الهی قربونت برم اصلا فکرشم نمیکردم.درست مثل یک نوزاد تازه متولد شده بودی.
بار قبلی که دیدمت فقط نیم سانتیمتر بودیو مثل یک توده سلولی. ولی ایندفعه...
دکتر گفت٩هفته و٥روزته وتازه٣سانتی متر شدی.دست و پاهات توی هوا بود. خیلی ناز بودی.
خلاصه از ٨ شب تا ١٢شب توی بیمارستان گیر بودیم وبعد اومدیم خونه.مامان و بابامم بودن.
ولی بعدهم که اومدم خونه خوب نشدم وباز نصفه شب رفتیم بیمارستان ونهایتا٧صبح خوب شدم.
بازم خداروشکر.همش نگران بودم حالم خوب نشه وبابایی نتونه بره سرکار.امشب مردم از درد.
واقعا شب وحشتناکی بود. مثل یک روح بودم که بلاتکلیفه.هیچ چیزی جز درد نمیفهمیدم.
١٣ آذر ١٣٩٠ 
امروز مامانیو بابایی رفتن سونو که کوچولوشونو ببینن.امروز١١هفته و٢روزته کوچولوی من.
سونوی امروز برا سلامتیت بود عزیزم (سونو NT ). بینی و مایع پشت گردنتو اندازه گرفتن.
خدارو شکر همه چیز عالی بود.الان دیگه ٤ سانتی مترشدی. بعدش بلافاصله رفتیم آزمایشگاه.
اینم آزمایش غربالگری بود که با سونو NT باید همزمان انجام میشد و خیال مارو راحت میکرد.
مامانی از٩صبح تا ٦عصر که رفتیم آزمایشگاه ناشتا بودو نگران توکه خدای ناکرده قندت نیافته.
من خیلی امیدوار بودم امروز جنسیتت معلوم بشه عزیزم ولی نشد.شما پاهاتونو بسته بودی.
اکثریت میگن شما دختری ولی من همش فکر میکنم پسری.
اصلا مهم نیست چی باشی،هر چی باشی نینی خوشکل مایی و عشق مونی.
بابا میگه من همیشه برعکس حدس میزنم. راست میگه. ٩٩ درصد حدس هام برعکسه.
١٢ دی ١٣٩٠
امروز ١٥ هفته و ٣ روزم بود که رفتم پیش دکتر خودم.تا امروز دقیقا ١کیلو اضافه کردم.
بازم صدا قلب قشنگتو شنیدم و دیدمش.خیلی لذت بخش بود و تند تند میزد عزیزم.
همه چیز عالی بود. ولی مامانی هنوز شما رو حس نمیکنه کوچولوی من.
٣ روز بعد
امشب برا اولین بارشکمم کمی سفت شد ودرد گرفت واین شما بودی که خودتو جمع کرده بودی.
آره مامانی برا باراول تو رو حس کردم ولی خیلی مطمئن نبودم که تو هستی.آخه به هر کسی
میگفتم، بهم میگفت که باید ضربه هاشو مثل زدن نبض حس کنی.ولی این دقیقا تو بودی.
کوچولوی شیطون ما هم خیلی زود تکون خورد،هم خودشو جمع میکرد تامامانی دردش بگیره.
تازه کوچولوی من هر چی بزرگتر شه جمع کردنش دردناک تر هم میشه.ولی اشکال نداره. 
امروز١٥هفته و٦روزت بودوفردا١٦هفته ات تموم میشه وکوچکترین نینیه شیطون دنیایی.
٢٦ دی ١٣٩٠
امشب هم هوووووووووووووووورررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بالاخره نینی ما هم ضربه زد. اونم همون طوری که همه میگفتن "مثل زدن نبض". 



امروز کوچولوی خوشکل مامان و بابا ١٧هفته و ٣روزشه. هوووووووورررررررااااااااااا
بابایی این روزها تو امتحاناشه وتوهی ضربه میزنی ومن صداش میکنم که دستشو روشکمم
بزاره و تو رو حس کنه. مگر میزاری بابایی درس بخونه؟ البته منم نمیزارم. 
٢ روز بعد
دیگه کوچولوی ماضربه هاش مثل نبض نبود.بلکه محکم تکون میخوردواستراحت هم نداشت.
ماشاله عزیزم توی همه مراحل خیلی خوب بودی و از همه نینی ها جلوتر بودی.
دیگه مامانی تو رو حس میکرد و کمتر نگرانت بود.خدا روصد هزارمرتبه شکر.
واقعا نعمت بزرگیه که خدای مهربون خیلی زودتر از انتظار به مامانی هدیه کرد.
دیگه مامانی٤ماهش تموم شده.حالت تهوع هاش برطرف شدن.نینیش هم تکون میخوره.
شما هم روح اومده توی بدنت و یک انسان کامل شدی. قربون نینی واقعی خودم برم.
فقط جفت مامان پایینه که باید خیلی مواظب باشه و رعایت کنه.(شما از جفت تغذیه میکنی)
ماه پنجم بارداری
دیگه مامانی خیلی سخت میخابه.دکترگفته نباید روی پشت بخابم وباید فقط روی پهلو بخوابم.
اگر هم مامان خواست از این پهلو به اون پهلو بشه باید بشینه و روی پهلو دیگه بخوابه.
ولی همیشه که مامان توی خواب حواسش نیست براهمین صبح که بیدار میشه از استرس میمیره
تا تو تکون بخوری و خیالشو راحت کنی که حالت خوبه.مرسی مامانی که تکون میخوری.
خدایا مرسی که این توانایی رو دادی به کوچولوی من که تکون بخوره و مامانشو شاد کنه.
مامانی،ما بازم از جنسیت شما خبر نداریم.البته بابایی همش میگه فرقی نداره.برا منم فرقی نداره.
فقط میخام بدونم تاراحتترباهات ارتباط برقرارکنم.آخه خیلی وقته منتظرم خودتونشون بدی.
ولی مهم نیست تا یک ماه دیگه میفهمیم عزیزم.توهم خودتوناراحت نکن. تقصیرشماکه نبوده.
تا امروز مادر جون میگه: پسری چون کله گوسفند باز کرده و گفته پسری
مامان من میگه : دختری چون فال حافظ گفته دختری
خاله سحر میگه : دختری چون اول حسش بهش گفته و بعد هم فال حافظ گفته
عمه سمیرا و عمه سارا هر دو میگن: پسری چون احساسشون میگه
بابایی هم میگه : هیچ حدسی نمیزنه و یک ذره هم فرقی نمیکنه.
منم نمیگم که بعد شرمنده نشم. ههههههه. هر چی باشی عشق مامانی و بابایی هستی عزیزم.

5 ماه اول بارداری
